تبليغاتX
شمیم باران

shamimbaran

باران

shamimbaran

http://shamimbaran.blogfa.com

شمیم باران

شمیم باران

شمیم باران

برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

شمیم باران

آن‌چه در زیر می‌خوانید، از زبان «هلن کلر‌» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان می‌باشد:

صبح روزی را به‌خاطر می‌آورم که برای اولین‌بار از معلمم معنی کلمه‌ی «دوست‌داشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتاب‌های زیادی مطالعه نکرده بودم. آن‌روز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.

او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.

من از او پرسیدم: «دوست‌داشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «این‌جاست.» حرف‌های او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را می‌فهمیدم که بتوانم آن‌ها را لمس کنم. من گل‌های بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و به‌آرامی از او پرسیدم: «آیا دوست‌داشتن،‌ رایحه‌ی‌‌ دل‌انگیز گل‌هاست؟» معلمم گفت: «نه»

دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. ‌با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» به‌نظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات می‌شود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من به‌طور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمی‌توانست دوست‌داشتن را به من نشان دهد.

یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعی‌می‌کردم ابتدا دو مهره‌ی بزرگ سپس سه مهره‌ی کوچک را به‌صورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی می‌کردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک می‌کرد‌ تا مهره‌هایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرون‌آورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهره‌ها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و این‌که چگونه باید مهره‌ها را به‌طور صحیح مرتب کنم.

خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانی‌ام گذاشت و نوشت «فکر‌کن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من می‌گذرد. این اولین تجربه‌ی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، ‌مدت زیادی سعی‌می‌کردم معنی دوست‌داشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.

ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و به‌طور‌کامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از این‌که خورشید بیرون بیاید.»

بعد به زبانی ساده‌تر که من در آن زمان ‌احتمالاً ‌آن‌را نفهیدم، توضیح داد: «تو می‌دونی که نمی‌تونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس می‌کنی و می‌دونی که گل‌ها و زمین تشنه، چه‌قدر خوشحال می‌شن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.

دوست‌داشتن هم مانند ابر است. تو نمی‌تونی اونو لمس کنی اما می‌تونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوست‌داشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری ‌بازی کنی.»

حقیقتی زیبا بر من آشکار شد. بین من و انسان‌های دیگر، خط‌وط نامرئی به‌نام دوست‌داشتن وجود دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:51 توسط باران

در بیکران زندگی صخره های سخت قامت بسیارند و امواج را از کمر می شکنند .

پس بیا تا صخره باشیم.........

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:13 توسط باران |

تو رو هرگز ندیدن  برام شده یه عادت

روزی که می خواستم حرف دلمو بهت بزنم چقدر دلشوره داشتم انقدر حالم بد بود و نفسم به شماره افتاده بود که نتونستم حرفی بزنم . الان چند ساله که از اون ماجرا میگذره ولی دل من هنوز هم اسیرهمون نگاه روز اوله. شاید تو در دل هزار خانه ات ، خانه ای برای من نداشته باشی  ولی من تنها خانه دلم را فقط برای تو وبه عشق تو هر روز آب وجارو می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:8 توسط باران |
روز اول
سلام.

 امروز روز اولیه که می خوام بنویسم. ......

                                            از خودم واز تمام اشتباهاتم.

                                            امیدوارم که صادق باشم ....... .

فکر می کنم اینجا تنها جاییه که من می تونم خودمو پیدا کنم............. 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:38 توسط باران |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا